پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

خطابه‌اي براي گل‌هاي سرخ


«عجب سرنوشتي دارد «آعزيز آقا» اين بچه‌ي شمرون، اين بامرام، اين خوب، اين عاشق، اين بسيجي، اهلِ كوه و دره و رودخانه و...»
اي سيد محمود گلابدره‌اي! اي پير ديرِ داستان هزار دستان!. اين قصه بود يا قصيده؟ داستان يا غزل؟. راستي چه عشقي، چه شوري، چه آتشي بايد در دلت زبانه مي‌كشيد، تا بنشيني و نرم نرمك با همسراييِ كلمات شيريني كه بيشتر به ذكر و شعر پهلو مي‌زنند تا به نثر و گفتا، در ٢٠٥ صفحه، روايتِ كوچِ چلچله‌ها را با ١٢ فصلِ پُرخاطره، نكته به نكته و مو به مو، روي دايره بريزي؟! راستي، اين همه صفا و صميميت و صداقت، اين همه نجابت و بي‌ريايي در دوره‌اي كه بعضي‌ها حتي با كلمات و رويا نيز سوداگري مي‌كنند و كاسبي به راه مي‌اندازند و بساز و بفروشي مي‌كنند تا به (جا و جو و جام و جفت و جوجه) اين پنج جيم، كه «آعزيزآقا»يِ (چلچله‌ها)ي تو مي‌گويد برسند. اگر غنيمت نيست، پس چيست؟! اصلاً درباره‌ي (چلچله‌ها) چگونه و چه چيزي بايد نوشت كه حقِ مطلب را خوب ادا كرد؟ با كدام ملاك و معيارهاي نقد ادبي بايد به سراغش رفت كه كهنگي و نخ نما بودن‌شان توي ذوق نزند؟
رمان (چلچله‌ها) مثلِ شعر زيبايي مي‌ماند كه [خواننده يا شنونده] فقط مي‌تواند از آن لذت ببرد؛ بدون آن كه بتواند و يا مايل باشد كه دلايلي را براي لذت بردن احدالناسي اقامه كند. همان‌گونه كه هيچ كسي نمي‌تواند براي كسي دليلِ زيبايي يك شاخه گُل، يا آوازِ قناري را با توسل به افاضاتِ زيبايي‌شناسانه توضيح دهد!.
درباره‌ي جنگ، جبهه، شهادت، ايمان، عرفان و صفاي باطني كه در آينه‌ي جمالِ عاشقان كربلايي متجلي مي‌شد، داستان‌ها و رمان‌هاي بسياري نوشته شده كه هر يك جايگاهِ خاصِ خود را دارا هستند.
اما رمان (چلچله‌ها) اثري است كه اگر با سكوتِ منتقدان و ادبي‌نويسانِ روزنامه‌ها، هفته‌نامه‌ها، ماهنامه‌ها و فصلنامه‌ها مواجه نگردد، مي‌تواند تا مدت‌ها از زواياي گوناگون، مورد بحث و تأمل قرار گيرد و هربار نكته‌ي تازه‌اي از ظرايف و ريزه‌كاري‌هاي تكنيكي و ساختاري آن، به چالش كشيده شود.
گلابدره‌اي در طولِ چند دهه نويسندگي خود، چندين كتاب به چاپ رسانده كه به نظرِ اين قلم، رمان‌هاي (سرنوشتِ بچه شمرون) و (چلچله‌ها) كه از حيثِ فضا و زبان به هم نزديك‌تر هستند، از اهميت و شأنِ والايي برخوردارند. به ويژه رمانِ (چلچله‌ها) كه‌براي نويسنده‌اي قديمي و صميمي «تولدِ ديگري» به حساب مي‌آيد. لذا گفته‌اند: دود از كنده بلند مي‌شود؛ و اين كه بعد از سال‌ها خواندن و نوشتن و چاپ كردن، هنوز مي‌تواند اوّلِ عشق باشد و اولِ عاشقي كردن براي كسي كه صادقانه و صميمانه، از ته دلِ خود عاشق باشد. شايد اگر گلابدره‌اي شاعر بود، شعرهايش بيش از هر شاعرِ ديگري با همان حال و هواي عرفاني و عاطفي خاص خود به شعرهاي سهراب سپهري نزديك مي‌شد.
اما گلابدره‌اي نويسنده كه اكنون بار ديگر با رمان (چلچله‌ها) آفتابي شده است، به هيچ نويسنده‌ي ديگري شباهت ندارد. نثر و زبان (چلچله‌ها) يگانه است؛ با ضرباهنگي شگفت و تصويرهايي بكر و شفاف كه ايجاز و شعرگونگي، و پرهيز از كليشه و تكرار، مؤلفه‌هاي اصلي آن را تشكيل مي‌دهند.
«آعزيز آقا» اين بسيجي دلسوخته كه راوي داستان است، متعاقب حوادث و ماجراهايي كه در جبهه‌ي جنگ برايش رخ مي‌دهد، به آرزوي بزرگ خود ـ كه رفتن به كربلا بود ـ مي‌رسد و سال‌ها در كنار حرم مقدس سالار شهيدان، مقيم مي‌گردد؛ او بعد از پايان جنگ، به طور مخفيانه از مرز مي‌گذرد و به ايران باز مي‌گردد. خانواده‌ي او از هم پاشيده شده و پدر و مادرش نيز مرده‌اند. برادران و عموها، ارث و ميراث را ـ هر چه كه بود ـ غارت كرده‌اند. «آعزيزآقا» غريب و تنها و دردمند، به كوه مي‌زند تا زندگي ديگري را آغاز كند.
روايت داستان در فصل‌هاي اول و دوم به طور خطي پيش مي‌رود، اما در فصل‌هاي بعدي كه داستان رفته رفته اوج مي‌گيرد، زمان، مكان و زاويه‌ي ديد به طرزي ماهرانه و طبيعي تغيير كرده و درهم مي‌آميزند و از اين رهگذر است كه (چلچله‌ها) به متني چندصدايي تبديل مي‌شود؛ صداهايي كه هر كدام از دامان كوه و چشمه‌سارها و گل‌هاي وحشي، روايت‌گر سرنوشت «آعزيزآقا» اين نويسنده‌ي بسيجي هستند كه حالا او براي نوشتن سرگذشت پرماجراي خود، به غارها پناه برده است: [... من شهر بيا نيستم. يعني اهل هيچ كاري نيستم. هيچ كاري بلد نيستم بكنم كه هر ماه ٣٠٠ هزار تومن درآمد داشته باشم و سه ميليون تومن هم داشته باشم. كاري هم كه بلدم، همين نويسندگي است. اينمجا و اينم جو و اينم جامِ آب روان رودخونه. اينم خونه. غار. مار... .](٢)
رمان (چلچله‌ها) داستاني درباره‌ي جبهه و جنگ است كه نگاه و فضاي تازه و متفاوتي را به نمايش مي‌گذارد. شايد باور كردن اين موضوع دشوار باشد كه نويسنده‌اي بتواند با پس زمينه قراردادن طبيعت آرام و زيباي كوهستان، رماني در مورد جنگ بنويسد كه خوب از آب درآيد!. اما با خواندن رمان (چلچله‌ها) اين اتفاق را مي‌توان باور كرد.

پي نوشت‌ها:
١. رمان چلچله‌ها. نويسنده: محمد گلابدره‌اي، انتشاراتِ خجسته (١٣٨٠).
٢. همان، ص ١٦٨.